نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

بی آنکه حتی لحظه ای فکر نبودنش را بکنم به نام او آغاز میکنم

به نام او که همیشه و همواره هست و بودنش دلیل بودن ماست

به نام او که نمیدانم چگونه در وصفش بنویسم اما خوب میدانم که هرچه بنویسم  کم است.

زیرا که او همان  است که با رحمتش نیا ام را دگرگون و بانگاهش مسیر زندگی ام را روشن ساخت:او همان است که درگاهش پناهیست برای هر دل شکسته ونگاهی خسته...

من اما ملکه ای کوچکم از اهالی دیار دنیا ام ازحوالی کوچه زمینم و از نگاه زمستانم ودرشگفت آسمان و عاشق پروردگارم....

اللهم صل علی محمد وآل محمد 


نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:49 توسط من|

این روزها تلاش می کنم با دوتا بچه و کار و زندگی بتونم مفید باشم

میدوم راه سختی رو انتخاب کردم باید براش وقت بذارم و منظم تر بشم ک بتونم نتیجه بگیرم

واقعا به وجود اودن این نظم و استمرار تو کارها سخته ولی من باید از پسش بربیام چون باید خیلی چیزها رو برای خودم و بچه هام تغییر بدم پس باید از نقطه امنم بیرون بیام و شروع کنم

وقتی خیلی ها قبولم دارن پس من می تونم ارزشمند باشم

فقط تلاش و استمرار می خواد

همین کارهای کوچیک تار خودش رو میذاره

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 17:40 توسط من|

خسته ام خیلی زیاد 

هم ذهنی هم جسمی 

این روزها کارام خیلی زیاده 

تنهایی خیلی سخته انجامش 

دخترجون هم نیاز داره کنارش باشم ولی الان سه شب هست که بخاطر کار زیادم برنامه پارکش رو عقب میندازم اصلا حس خوبی نیست ، کاش همسرجان بود و کمک میکرد ولی نیست، تنهام ، همه کارا با خودمه، استرس رفتن از این شهر رو دارم، استرس نمایشگاه رو دارم، همه چیز با هم قاطی شده، برم بخوابم، امیدوارم فردا بتونم همه کارها رو تموم کنم  

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 23:13 توسط من|

این روزها دارم سعی میکنم خودم رو تغییر بدم 

از زمانم استفاده کنم ، میخواستم بگم بهترین استفاده ولی فک میکنم الان هنوز زوده که این کلمه رو به کار ببرم ، چون باید اول به اندازه ای برسم که بتونم استفاده کنم بعد بشه بهترین ، همون حرفی که به دانش آموزهام میزنم اول کمیت رو ببر بالا بعد کیفیت در کنارش میره بالا 

شروعش سخته ولی سعی میکنم بتونم از مسیرم خارج نشم 

الان 30 سالم شده و دهه سوم زندگیم میخوام نقطه عطف بشه برام 

به جایی رسیدم که خیلی از چیزایی که قبلا مهم بود برام الان دیگه نیست 

حرف زدن هام پراکنده است ، چون فقط دوست دارم یه جایی باشه بنویسم ، اینستا و واتس آپ همه مخاطب ها میشناسن و نمیشه از دل نوشت ولی اینجا مخاطبی ندارم و میتونم راحت بنویسم و خودم بخونم که یاد آوری بشه برام، برم به ادامه کارم برسم که زمان گذشت 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ساعت 11:24 توسط من|

زندگی یه جورایی شده، نمیدونم چطوری، هم خوبه و گاهی وقتها هم بد، 

بی اراده بودنی که دلم نمیخواد اینجوری باشه و‌بگذره، یعضی وقتها میگم چرا نمیتونم خودم رو تغییر بدم نه بخاطر بچه ام و همسرم ، بخاطر خودم، بخاطر ارزشمند بودن خودم، باید از کجا و چطوری شروع کنم که به پایان برسه نمیدونم ، و اینکه کی قراره برسم بهش هم نمیدونم

یه وقتهایی حس میکنم دارم بخاطر بقیه زندگی میکنم ولی در اصل نمیخوام اینجوری باشم ولی اینکه چرا این حس رو به خودم دارم نمیدونم ☹️

اینستاگرام @myhealthylife1400

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۰ساعت 0:33 توسط من|

روزهامون داره می گذره بعضی وقتها اینقد شلوغه که نمیدونیم چطوری روزمون شب شد 

شاید خیلی وقتها اصلا یادم نیاد که خودم هم هستم و باید به خودم هم برسم و خلوت کنم

روزهام پر از دغدغه اس ولی دغدغه هایی که دوستشون دارم و با عشق پیش می برم

یه وقتهایی میگم کاش زودتر از اینها دغدغه هام شیرین شده بود ولی باز به این میرسم که باید اون روزها می گذشت که الان رو بتونم بهتر زندگی کنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۹ساعت 18:28 توسط من|

و زندگی همچنان زیباست

االان که به وبلاگ نگاه میکنم میبینم اون موقع ها خیلی خام و بچه بودما​​​​​​

و زندگی رو خیلی ساده میدیدم و همه رو صاف و صادق 

چه روزهایی گذشت و گذشت و گذشت و بگذار برای همیشه بگذرد

و الان بعد از 29سال زندگی با یک همسر و یک بچه و سالها کار تجربه های متفاوتی دارم و آدم ها را واقعی میتونم ببینم و اینو میدونم که هیچ انسانی صاف و صادق نیست و بچه ام رو طوری تربیت میکنم که از همین اول دور و بری هاش رو بشناسه و در تمام مراحل زندگیش کنارش هستم و به حرفاش گوش میدم که نیاز به کسی نداشته باشه که بهش گوش بده

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۹ساعت 13:5 توسط من|

خدايا چي ميشه نوشت تو اين هوياهوي دل؟

تازه داشتيم طعم خوشي و با هم بودنهاي ساده امون رو مي چشديم؟

چرا خدا؟

چهل روز گذشت ولي هنوز نتونستم باور كنم كه ديگه نيست

همبازي بچگي هام

چه روزهاي خوبي بود

چقد شاد

يادش بخير چقد مهربون بود و يكرنگ و بي كينه

هيچ كس نتونسته اين داغ رو باور كنه

خدايا فقط ازت ميخوام به همه صبر بدي بخصوص پدر و مادر و همسر و خانواده اش

اي خدااااااااااااااااا

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:4 توسط من|

میخندی تا دنیا رنگی تازه شود
با لبخندت شادی بی‌ اندازه شود
میخندی تا خوش بنشینی در باور من
میخندد همراه تو اشک آخر من
بنشین لحظه‌ ای رو در روی من چایم را با عطرت هم‌ بزن
بنشین تا شود نقش فال ما نقش هم‌ فردا شدن
میخوابم تا رویای لبخند تو را
رویای شیرین چای و قند تو را
میخوابم تو مثل هر شب در خواب منی
میخوابانم این چشمان پابند تو را
بنشین لحظه‌ای رو در روی من چایم را با عطرت هم بزن
بنشین تا شود نقش فال ما نقش هم‌ فردا شدن

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ساعت 22:53 توسط من|


زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد
با حس نیرومند زنی ..
و اگر دبّه در می آورد از آن است که
عشق هم برایش کافی نیست...
او بیش از عشق می طلبد جان تو را...

محمود دولت آبادی

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۹۵ساعت 6:36 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin