نسیم روح بخش الهی
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...
به آنهایی که ما را متهم به داشتن بیماری مرگ پرستی می کنند، بگویید ما مرگ پرست نیستیم. ما عاشقیم، عاشق الله، عاشق حسین و عاشق شهادت، شهادت مرگ نیست، مردن نیست، زندگی جاویدان است. بخشی از وصیت نامه شهید مهدی دانش آن شب چه چیز عجیبی دیدم؟! در اوج گیر و دار جنگ «رئال مادرید-بارسلونا» زیر نویس شده بود: «اذان مغرب به افق تهران» -راستی ظهر عاشورایی، جنگ حسین (ع) هم زیرنویس داشت؟ دوباره ماه محرم، بهار نوکرها دوباره اشک پدرها و آه مادرها برای روضه شبیه سه ساله گشتن ها صدای گریه طفل و علی اصغرها باورم نمیشه بازم محرم اومد امشب احساس کردم واقعا آبرو دارم با آب طلا نام حسین قاب کنید / با نام حسین یادی ازآب کنید خواهید که سر بلندو جاوید شوید / تا آخر عمر تکیه به ارباب کنید امشب حتی آسمان هم داره در عزای امام حسین گریه میکنه دیگه دل مومن ها..... نمیدونم امشب که رفتم تو مجلس امام حسین خیلی آروم شدم نمیدونم بخدا چی بنویسم اصلا حالم نوشتنی نیست وقتی میگفتم حسین احساس میکردم داره از اعماق وجودم میاد همونجایی که نور امید توش دیدم امید به اینکه خدا بخاطر امام حسین هم که شده به منه روسیاه وگناه کار داره توجه میکنه محرم شد از غم نگاهم گرفت / به سوزانترین اشک، آهم گرفت شکست در گلو بغض سوزان من و / عطر حسین روح و جانم گرفت . . . السّلام علیک یا ابا عبد الله . . . خدایا شکرت که من رو امشب تو خونه ات تو عزای امام حسین راه دادی خدا جون خواهش میکنم به حق امام حسین وهمه ی آبرومنداش توفیق بده تو این مدت عزا دار واقعی آقا باشم توفیق بده که دیگه درست بشم زندگی م عوض بشه خدایا دیگه هیچی نمیخوام فقط دلم رو پاک کن منو به خودت نزدیک کن خدایا اجازه بده عاشق خودت باشم.... اقا جان میبینی چقدر دلم هوای محرمت را دارد که این چنین اشک از چشمانم بر گونه هایم سرازیر شده اقای من دلی دارم.... نمیدانم چگونه توصیفش کنم خجالت زده ی روی ت هستم ارباب من
اقای من چی بگم؟فقط دلم خیلی هوات رو کرده نمیدونم این دل با این سیاهیش چطوری میتونه اینقد دل تنگ ت باشه چطوری میتون بگیره... ارباب خوبم واقعا خجالت میکشم بخاطر اینکه از سال گذشته وضعم بدتر شده ولی اقا جان شما همه رو تحویل میگیرین مگه نه؟ دستام و کلامم قادر به نوشتن حرفای دلم نیستن.... خیلی دلم پره ولی واقعا نمیدونم چطوری بنویسمشون وبم تنها جایی هست که بانوشتن توش اروم میشم.... شبای یکشنبه بعد از نماز جماعت ۱۵ الی ۲۰ دقیقه تدبر در قران داریم هفته پیش تدبر در سوره ناس بود ولی من ننوشتم چیزی اخه نمیدونستم که همچین جلسه ای هست ولی دیشب یه خلاصه ازش نوشتم وتصمیم گرفتم که این خلاصه رو تو وبم بنویسم دیشب تدبر درسوره فلق رو گفتن بسم الله الرحمن الرحیم قل اعوذ برب الفلق من شر ما خلق ومن شر غاسق اذا وقب و من شر نفاثات فی العقد و من شر حاسد اذا حسد مراحل روش تدبر: گام اول: ساختاریابی متن گام دوم: جهت یابی متن گام سوم: تفهم متن شناسنامه سوره: اسم فلق به معنای شکافتن،اولین لحظه ای که روشنایی دل تاریکی را میشکند ۱۱۳ امین سوره قران (والا حاج اقا چندتا چیز دیگه هم گفتن ولی من نرسیدم بنویسم) هر سوره یه خوشه داره مثل خوشه ی انگور (من نمیتونم اینجا رسمش کنم ولی سعی میکنم یه شکل کلی ش رو بنویسم من نمتونم یعنی بلد نیستم چطوری با خط به هم وسلشون کنم که یه خوشه بشه) برب الفلق بسم الله الرمن الرحیم-----قل اعوذ من شر ما خلق من شر ومن شر غاسق اذا وقب ومن شر نفاثات فی العقد و من شر حاسد اذا حسد اعوذ (پناه می برم) فعل کانوی هست(اصل کلام) به که پناه میبرم؟ و از چه پناه میبرم؟ تو این سوره ۴ تا شر گفته شده که وقتی میگن ؛هوا تاریک میشه از این ۴ شر خداوند رو اینجا با اسم فلق گفته که شکافنده تاریکی است ۱- من شر ما خلق: از شر انچه خلق کردی بعضی از دوستان ما برامون شر هستن یه شر پنهانی که خودمون خبر ندارم ۳ نوع دوست داریم ۱- لبیب: دوستایی که مثل دوا هستن تلخ هستن ولی مفید ان مثلا اگه داری غیبت میکنی همون لحظه محکم جلوت وایمیسه و میگه غیبت نکن ۲-عاقل: دوستایی که مثل غذا هستن از بودنشون لذت میبری ۳-احمق: دوستایی که مثل مرض هست دوستی خاله خرسه دارن که میشه همون شر پنهانی ۲-من شر غاسق اذا وقب:از شر تاریکی آنگاه که فراگیر میشود بعضی ها میگن منظور تاریکی شب هست بعضی ها میگن که بخاطر گفتن ۴ تا شر تاریکی همه جا رو میگیره ۳- من شر نفاثات فی العقد:از شر زنان افسونگری که در گره ها می دمند سه نوع نفس (nafas) داریم 1- نفح (nafaha): نسیم های روح بخش الهی 2-نفخ(nafakha):دم درونی 3-نفث(nafasa):دم های شیطانی 4- من شر حاسد اذا حسد:از شر حاسد انگاه که حسد می ورزد جهت هدایتی: پناه بردن به پروردگار سپیده دم از شرور ناشناخته(پنهان) و جمله اخری که گفتن این بود در بدترین شرایط زندگی نا امید نشوید این چیزی بود که من از جلسه دیشب برداشت کردم اگه اشکالی توش هست حتما بهم بگی تا اصلاحش کنم ممنون ومتشکر.... در پناه حق موفق و پیروز باشین همه عمر برندارم سر از این خمار مستی سعدی هنگامه اوج ماتمت میآید مادر تب داغ و غم تو میسوزیم یک هفته دگر محرمت میآید از بچگی هر موقع ماه محرم می رسید، یه حس خاصی داشتم. مثل بهار یه بوی عجیبی به مشامم می خورد . چراشونمی دونم ؟ اما اینکه می گم بدون اغراق میگم چون نه شما منو میشناسین نه منو دیدین که بخوام برا شماها جانماز آب بکشم.اما این شعر که میگه : من این عشق حسین(ع) با شیر از مادر گرفتم" رو بهش اعتقاد عجیبی دارم چون عشق حسین(ع)"شعار"نیست"شعوره"برای همین خیلیا رو که دیدیم یا شنیدیم برا دیدن کربلای آقاشون دست هم دادن ،جون هم دادن. این یه حرف الکی نیست یه فلسفس فلسفه ای که بزرگترین فیلسوفها هر چقدر عرضه و مهارت هم داشتن فقط پاهاشونو تو این دریا خیس کردن.فقط بعضی موقع ها که تو این محرم خیل عظیم عزادارها رو میدیدم شعر مرحوم محتشم به یادم می افتاد که "باز این چه شورش است که در خلق عالم" به هرحال تو این محرم : اگر یادتان بودو باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید شیطنت را فــــراموش نکنیـــــد؛ و من به نگاه آدم هایی که از روربرو می آیند؛هیچ توجه نمیکنم.. خسته از همه ی آنچه شهر را در آن فرو برده اند... هم به من و هم به شهرم بدهکار اند... میدانم فلسفه اش را شاید درنیابید اما من آنها را بدهکار میدانم.. کلاهم را دوست دارم.. آنقدر صمیمی من را در بر میگیرد که گاهی هوس میکنم کمی از درد و دل هایم را برایش بگویم.. صدای موسیقی را در گوشم زیاد تر میکنم.. شکوه شعر اصلا در حسم تفاوتی،چاله ای،قصه ای.. هیچی ایجاد نمیکند.. ذهنم ترجیح میدهد به جای گوش سپردن به آهنگ در هوای آزاد نفس بکشد.. و من نفس(nafs)،نفس(nafas)کشیدن ذهنم را خوب درک میکنم... جاهایی از این خیابان را بیشتر دوست دارم... صدای موسیقی را در گوشم کم_ کم میکنم تا هم مداخله ای در گپ و گفتم با افکارم نباشد و هم مرز میان من و آدم های اطرافم را همچنان حفظ کند... به ذهنم اجازه ی نفس کشیدن میدهم اما از آن نفس کشیدن هایی که چاشنی اش افکارم میشوند.. در حین نفس کشیدن با خود فکر میکنم که چرا این مسیر را تنها پیاده آمدم.. پاسخش را میدانم؛اما دوستش ندارم... من از تمام این خیابان شلوغ با این درخت های درهمش تنها چند متر را واقعا دوست دارم..(به خصوص اگر غروب باشد) و برای همین چند متر این همه راه را می آیم... عجیبه... ذهنم سیر شده از اکسیژن و این عطر شگفت پاییز که به گمانم خدا آن را عجیب (به معنای بسیار زیاد) متفاوت آفریده.... آرام به هوش میشود..ذهنم را میگویم.. و من همچنان به جریان این زندگی فکر میکنم... به این که کاش جاهای دیگر این مسیر هم برایم دوست داشتنی بودند... به این که حالا بیشتر یقین دارم که ما آدم ها حداقل در این شهر بدجور به هم بدهکاریم.. آدم ها اگر آدم بودند؛این قصه پر از ادعا نبود...نبود... مثل دلنوشته های خط خطی.. مثل نقاشی های کودکی.. مثل هوای کنار بخاری.. مثل آفتاب در آغوش دیوار.. مثل کتابی روی زانو و دنیایی خیال در پس برگ آرزوها.. مثل آن عطری که نمیخواهی به یاد بیاوری از کجا آشناست؛اما دیوانه وار دوستش داری.. مثل صدایی که آشناست اما فقط گاهی میشنوی.. مثل نبودن کسی که بودنش را... مثل خودنویس..نه..نه مثل خودنویس.. مثل همه ی آن چه مثل ندارند.. مثل آهنگ های قدیمی که ناگاه پنجره را باز میکنند.. مثل قدم زدن و فکر کردن... مثل فراموش کردن.. یا شاید بخشیدن... مثل همه ی حسی که این روزها دارم.. مثل آن دعا.. مثل غم... مثل باران...... مثل تو.. مثل او.... مثل اویی که.. مثل ضمیر های مبهم روی کاغذ.. و اینبار بعدازظهری باران می آید و هیچ کس نیست؛ که تمام کوچه های این شهر را پابه پای من فتح کند.. پا به پای او فتح کنم.. آهسته به خدا میگویم"بیا پایین برویم قدم بزنیم.." لبخند میزند.. و من هم...... اینجا در قلب من حد و مرزی امروز عید قربان هست امروز رو میخوام واسه همیشه تو دفتر زندگیم ثبت کنم امروز تصمیم گرفتم دیگه واسه همیشه خودم رو از این دنیا و تعلقات و خواسته های نفسم جدا کنم میخوام همه ی اشتباهاتم رو قربانی کنم نا امیدی هام دلسردی هام اشتبهات و گناه هام و.... همه رو قربانی یه لحظه با خدا بودنم میکنم دوست دارم بشم نعیمه ی خدا نعیمه ای که قبلا بودم و تمام دغدغه اش این بود که..... هیچی الان خیلی خوشحالم اشک شوق تو چشمام جمع شده و اروم اروم میان رو گونه هام خیلی حس قشنگی دارم یعنی خدا منو قبول میکنه؟ ولی از یه چیزی میترسم اینکه باز شیطون فریبم بده و از درگاه رحمتش برگردم التماس دعا دارم خیلی برام دعا کنید خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدایا دوست دارم از صمیم قلب دوست دارم خدایا فقط تو میتونی کمکم کنی از خودت از صمیم قلب عاجزانه درخواست میکنم بهم کمک کن اتمام حجت کردم طاقتم طاق شده درد فراق وصل تو را می طلبد این عید قربان ، قربان تو می شوم . . . ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را کسی کو روز قربان، غیر خود را می کند قربان نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را . . . عید قربان، عید شرافت بنى آدم است و کرامت انسانى اش جشن رها شدن از قید پدرانى است که جان فرزند خویش را نذر قربان گاه ها مى کردند . . . پروردگارا!هنگامیکه این سرزمین را آفریدی چه سری در آن قرار دادی که از آدم ع تا خاتم ص همه مست بوی خاک نم خورده آنند؟ می گویند پس از شب های قدر این روز روز بخشش رو رحمت است... حال آنکه باز لباسم را آلوده ساختم.... خدایا!اگر در این روز نیز از گناهان من نگذری به کدام مامن و مرجع پناه برم که از تو مهربان تر و بزرگتر باشد؟؟ پروردگارا!تو را به عظمت این روز قسم می دهم! به بزرگی خودت و به امامی که در این روز تو را نیایش کرد... به آبروی حسینت قسم می دهم تا مرا پاک و پاکیزه گردانی... مثل روز اول خلقتم... پروردگارا!به دستان خالی ام بنگر که چگونه به سمت تو دراز شده اند و تو را می طلبند... پروردگارا!مرا ناکام از درگاهت مران که غیر از تو کسی را ندارم!ای بخشنده ترین بخشندگان. ای مهربان ترین مهربانان!دستان نیازم به سوی تو بلند شده اند.... خودت آنگونه که سزاست مرا دریاب!این بنده کوچک و حقیر را که خود آفریدی ببخش چرا که باور نمی کنم مرا در اتش گناهانم بسوزانی در حالیکه برای تو گریه و فغان می کنم و از عظمت تو بر خود می لرزم. سرور من... مولای من... می توانم حرارت آتشت را تحمل کنم و حال آنکه دوری از تو سخت مرا می آزارد و توان تحمل آنرا هرگز نخواهم داشت... چگونه می توانم چشم امیدم را از لطف و کرم و بخششت بردارم که تو بخشنده و مهربانی! پروردگارا! مرا از محبان خودت و پیامبرت و خاندانش قرار ده که من فقط فقط به واسطه آبروی آنان است که می توانم با تو سخن گویم. مرا ببخش و به راه راست هدایت فرما. کنار زندگی م که مثه یه رود داره میگذره و میره وایسم میگن بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین ولی نمیتونم گذر عمرم رو حس کنم داره سخت میگذره هیچ جایی مثه اینجا نمیتونم راحت بنویسم و آروم بشم نمیدونم از وجودم چی بگم نوشتن اون چیزی که تو دلم هست خیلی سخته احساس پوچی میکنم احساس میکنم یه پرده سیاه رو قلبم و جلوی دید دلم رو گرفته دلم میخواست الان یه پاکن داشتم و همه ی دلم رو سفید سفید میکردم مثه بچگی ها که وقتی دفتر نقاشی م خط خطی میشد سعی میکردم سفیدش کنم تا بشه مثه اولش ولی نمشد یه ذره جاش میموند ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خسته ام از این زندگی خسته شدم ازاینکه داره زود زود میگذره و من دارم فقط نگاه میکنم خسته شدم خدایا کمکم کن



که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...

حتــــــی اگـــــر فیلســـــوف تریــــن فــــرد در زندگیتــــــان هستیــــد؛
کـــودک درونتـــــان، گاهــــی دلش می گیـــــرد ...



برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو
زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب
می تواند نفس بکشد؟؟؟
مگر می شود هوا را از
زندگیم برداری و من
زنده بمانم؟؟؟
بگو معنی تمرین چیست؟؟؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟
بریدن از خودم را؟؟؟ 
اشکام مجال نوشتن بهم نمیدن
خیلی دلم تنگه واسه روزایی که بزرگترین ارزوم این بود که بزرگ بشم و بیام دانشگاه بشم یه خانم مهندس واسه بابام
ولی حالا دلم تنگ شده واسه روزایی که پاک ومعصوم بودم
راست میگن که ما ادما قدر داشته هامون رو نمیدونیم
زندگیم داره سخت میگذره
خیلی سخت تر از همیشه
تمام وجودم رو عذاب وجدان گرفته
دیگه قدرت نه گفتن به خیلی چیزا رو ندارم
از خودم میترسم
از اینکه قراره چه آینده ای در پیش داشته باشم
گذر پانیه ها داره عذابم میده
کاش منم یه ساعت برنالد داشتم و میتونستم واسه چند لحظه هم که شده زمان رو نگه دارم
دلم نمیخواد به عقب برم یا با ماشین زمان به آینده سفر کنم فقط دلم میخواد برای چند لحظه تو همین زمان بمونم همینجا
| Design By : Pars Skin |
