نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

تو وب یکی از دوستام یه مطلب قشنگ نوشته بود بوی باران خورده در مورد کودکی ها دوران قشنگی که داشتیم و گذشت خیلی قشنگ بود
اشکام مجال نوشتن بهم نمیدن
خیلی دلم تنگه واسه روزایی که بزرگترین ارزوم این بود که بزرگ بشم و بیام دانشگاه بشم یه خانم مهندس واسه بابام
ولی حالا دلم تنگ شده واسه روزایی که پاک ومعصوم بودم
راست میگن که ما ادما قدر داشته هامون رو نمیدونیم
زندگیم داره سخت میگذره
خیلی سخت تر از همیشه
تمام وجودم رو عذاب وجدان گرفته
دیگه قدرت نه گفتن به خیلی چیزا رو ندارم
از خودم میترسم
از اینکه قراره چه آینده ای در پیش داشته باشم
گذر پانیه ها داره عذابم میده
کاش منم یه ساعت برنالد داشتم و میتونستم واسه چند لحظه هم که شده زمان رو نگه دارم
دلم نمیخواد به عقب برم یا با ماشین زمان به آینده سفر کنم فقط دلم میخواد برای چند لحظه تو همین زمان بمونم همینجا

کنار زندگی م که مثه یه رود داره میگذره و میره وایسم

میگن بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

ولی نمیتونم گذر عمرم رو حس کنم داره سخت میگذره

هیچ جایی مثه اینجا نمیتونم راحت بنویسم و آروم بشم

نمیدونم از وجودم چی بگم نوشتن اون چیزی که تو دلم هست خیلی سخته

احساس پوچی میکنم احساس میکنم یه پرده سیاه رو قلبم و جلوی دید دلم رو گرفته دلم میخواست الان یه پاکن داشتم و همه ی دلم رو سفید سفید میکردم مثه بچگی ها که وقتی دفتر نقاشی م خط خطی میشد سعی میکردم سفیدش کنم تا بشه مثه اولش ولی نمشد یه ذره جاش میموند

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خسته ام

از این زندگی خسته شدم

ازاینکه داره زود زود میگذره و من دارم فقط نگاه میکنم خسته شدم

خدایا کمکم کن

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:7 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin