نسیم روح بخش الهی
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...
بسم رب المهدی... دیشب ساعت ۸ شهید گمنامی رو آوردن تو مسجد دانشگاه و ما توفیق میزبانی ابشون رو داشتیم شهیدی که مداح بوده دفترچه ای که توش مداحی ش رو نوشته بوده همراش بود از زیارت حرم امام رضا میومد اصلا از حالم نمیتونم بنویسم تو این نا امیدی امیدی بود برای دل شکسته ام... خدایا شکرت که هیچ وقت تنهام نمیذاری... خدایااااااااااااااااااا شکرت.... رسیدن بخیر برادر!حالا که از لابه لای خاک گرفته ی تاریخ آمده ای با نام نام آشنایی از جنس گمنامی چند تکه استخوان پوسیده... آخر کدام منظومه ای نام تو را گم کرده است؟ تو را که سیمرغانه به قاف عشق رسیده ای و گمنام ت می خوانند و مایی که هنوز ادعای نام و نشانمان می شود... رسیدن بخیر برادر... تمام مادر های شهر چشم انتظار پوتین های خاکی ات بودند.... مادرت می گفت روزی برمی گردی از همین کوچه ی دل تنگ،می گفت دلت کبونر حرم اشک های اوست،کبوتر حرم،هرجا برود دوباره برمی گردد... خوش آمدی. وقت خوبی رسیده ای. ما سال هاست عشق را در دل هایمان دفن کرده ایم... بیا و یک مشت تربت استخوان هایت را توی قبرستان دل هایمان بریز... حالا رسیده ای از لا به لای خاک گرفته ی تاریخ. با نام نام آشنایی از جنس گمنامی چند تکه استخوان پوسیده... راستی برادر!من نامم را گم کرده ام... در راه که می آمدی نام مرا ندیدی؟!!! ترجیح مــےבهم همــﮧ را غریبــﮧ صـבا کنم.! ممنونم از لطف همه ی دوستام واقعا خوشحالم که دوستای با درک وفهمی دارم و مخاطبام ادمای درست و حسابی هستن خداروشکر میکنم بخاطر این نعمت بزرگ خدا شاهده تو این ۲۰ سال عمرم هنوز از یک نفر نشده که متنفر شم وکینه به دل بگیرم همیشه به دوستام میگفتم شیرینی بخشیدن یه نفر خیلی بهتره ولی الان واقعا نمیتونم ببخشمش سر نمازام اولین دعایی که میکنم اینه که خدا تو همین دنیا حق من رو ازش بگیره نمیخوام واسه اخرت باشه هیچ وقت نمیبخشمش دیگه با وبم احساس ارامش و راحتی نمیکنم اینجا رو دوست ندارم از چیزی که آخرین جمعه پاییز ۹۱ و اخرین روز محرم رو بیادم می ندازه میخوام دور بشم برای یه مدت دیگه نت نمیام شاید هم برای همیشه برم از همه ی دوستای گلم ممنونم حلالم کنین امیدوارم بهترین ساعت ها در انتظارتون باشه و قشنگترین زندگی رو داشته باشین واقعا از صمیم قلبم ازتون ممنونم امیدورام بتونم لطفتون رو جبران کنم برای یه مدت خداحافظ موفق باشین التماس دعای فراوان دارم not end on December 21, 2012 * Sorry for those who wish to die this day * و انگار این همه گفتن های مکرر بی دلیل است.. بی شک و با یقین میگویم که خداوند قطعا پس از خلق باران با این همه زیبایی برایش سمفونی ای از این جنس گذاشته.. سمفونی ای که از جنس آن است اما به هر روشی که اجرا شود نهایت زیبایی را به رخت میکشد.. نمیدانم شاید لفظ زیبایی آنقدر بیانگر حرفم نباشد اما تنها واژه ایست که اکنون در مرکز ذهنم جای گرفته... باران وقتی به شیشه ها میخورَِِِد،انگار کسی از اهالی یک دنیای دیگر،از جنس فرشته ها شاید پشت پیانو ی عظیمی به رنگ آسمانی تیره نشسته و آن را مینوازد.. آنچنان که هیچ نوازنده ای از این دیار حتی نت هایش را هم نمیتواند بخواند.. و من بیشتر از همیشه شیفته ی این صدا میشوم.. اینبار.. آنقدر به صدایش گوش میدهم تا دیگر نشنوم.. نه اینکه نشنوم؛نه ملکه میشود و آرام مینشیند بر تنها صندلی خالی ذهنم.. ملکه میشود.. مینشیند... بر تنها صندلی خالی ذهنم.. آنوقت است که صدای یک پیانوی زمینی همه چیز را عوض میکند.. من با این صدای پیانو تقریبا آشنا هستم؛اما این بار آنچنان طنین می افکند که گمان میکنم در اتاقی خالی رو در روی نوازنده اش نشسته ام.. 4 دقیقه بدون این دنیا زندگی میکنم.. عجیب لذت بخش.. عمیق.. خیالی.. عاشقانه.. و عجیب عجیب بود.. از تمام شدنش ناراحت نبودم اما.. انگار که خطی در وجودت مرده باشد و دوباره بیدار شود.. انگار همه چیز عوض شود اما هیچ تغییری نباشد.. این که در یک درام (شاید از نوع روان شناختی)تو همواره نقش ظالم را داشته باشی تلخ است.. و من همواره از این تلخی راضی (تاکید میکنم؛راضی) بوده ام.. به این روزهای زندگی شک دارم؛نه اینکه ناشکر باشم یا .. اما به این روزها مشکوکم.. خیلی هم مشکوکم.. و واقعیت این است که من از این روزها میترسم.. و خیلی هم میترسم... فقط همیشه باش؛بگذار همیشه باشم... عجیب موجودی است آدم..یا شاید من...! (نویسنده این متن زیبا ملیکا خانم هستن چون خیلی ازش خوشم اومد گذاشتم تو وبم تقریبا با حرفای دلم یکی بود.....)
* قبل از اینکه بخواهیم از مزه
غذایمان شکایت کنیم، به کسی فکر کنیم که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد.
* قبل از اینکه از همسرمان شکایت
کنیم، به کسی فکر کنیم که برای داشتن یک همدم به درگاه خدا زاری می کند.
* امروز پیش از آنکه از زندگیمان
شکایت کنیم، به کسی فکر کنیم که خیلی زود هنگام به بهشت رفته است.
* قبل از آنکه از فرزندانمان
شکایت کنیم، به کسی فکر کنیم که آرزوی بچه دار شدن دارد اما عقیم است.
* قبل از آنکه شکایت کنیم که چرا
کسی خانه یمان را تمیز نکرده یا جارو نزده، به آدمهایی فکر کنیم که مجبورند شب را
در خیابانها بخوابند.
* پیش از نالیدن از مسافتی که
مجبوریم رانندگی کنیم، به کسی فکر کنیم که مجبور است همان مسیر را پیاده طی کند.
* وپیش از آنکه از شغلمان خسته
شویم و از آن شکایت کنیم، به افراد بیکار و ناتوان و کسانی که در آرزوی داشتن شغل
ما هستند فکر کنیم.
* اما قبل از اینکه به فکرِ
گرفتن انگشت اتهام به سوی کسی یا محکوم کردن او بیفتیم، بیاد بیاوریم که هیچ کدام
از ما بی گناه نیستیم و همه به یک خالق جواب پس می دهیم.
* وزمانی که افکارناامید کننده
در حال درهم کوبیدن ماست، لبخندی بزنیم و خدا را بخاطر زنده بودنمان شکر کنیم.
* زندگی یک نعمت است، از آن لذت
ببریم، آنرا جشن بگیریم و ادامه اش دهیم. نمیدانم نویسنده این سطور چه کسی میباشد. اما زيباست دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسهایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستیها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگیات را رفع نمیکنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمیکند. خاطره نمیشود. .......... دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستیها جان میدهد برای مهمانبازی برای تعریف کردن لطیفههای خندهدار. برای فرستادن اس ام اسهای صد تا یک غاز. برای خاطرههای دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو میدهند فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت میشود رنگ قیر....... دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی کنی............ حماسه حسینی را مرور میکرد لحظات درام آنرا می سنجید صحنه ها را میفشرد ببیند چقدر اشک از آن میچکد او باید موفق میشد در گریاندن... به هر قیمت......!!!!! زندگی خرج دارد مسکن چند برابر شده است خوراک هم... باید صحنه ها سوزناک تر ترسیم شوند... دنبال حادثه ای تازه میگشت... هیجان بیشتر......پول بیشتر....محبوبیت بیشتر نیشتر... بیشتر تلفن زنگ زد... دعوت به یک مجلس... محک زد...دید اهل فکر هستند...گفت وقت ندارم زنگی دوباره...از بازار سنجید....میارزید معامله انجام شد ...و حسین دوباره به مسلخ دنیا پرستان رفت حسین مهربان است کاسب را کمک می کند تا کاسبی اش را بکند و عاشق را کمک میکند تا عاشقی اش را حسین کسی را منع نمی کند... انسان خودش باید ادب را رعایت کند ...و بداند چه چیزی را میفروشد...وچه را میخرد.... رقیم وبلاگ آدرس یک ترانه ناب من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم عباس عشق به پایان رسید خون تو پایان نداشت تا حالا نه روضه خوانده ام ونه روضه نوشته ام.حتی هر وقت آمدم حرفی از اهل بیت بزنم خیلی بد شده.تازه انگار همه چیز را خراب کرده ام.خیلی گستاخی است.... فقط می دانم که امشب شب ابالفضل (ع) است.نمی دانم چطور شد که اینقدر دوستشان داشتم؟! شاید برای اینکه حضرت عباس باید دستمان بگیرد و ببرد پیش امام حسین مثل وقتی که حر داشت سرافکنده می آمد با کفش هایش که انداخته بود روی شانه اش.... خیلی سر افکنده داشت خودش را به سمت امام می کشید که حضرت عباس مامور شد پذیرا شدن او را تا برود و حر را کمک کند تا بیاید... شاید از آن روزی که قرارشد بیاید و ما را کمک کند تا به امام برسیم... من چیزی بلد نیستم که بنویسم فقط می توانم از خوانده ها ونوشته ها و اشعار خوبان طعم بهترین لذت را بچشم شاید شما هم..... کنار دل و دست و دریا ، ابالفضل! تو را دیده ام بارها،ابالفضل! تو از آب می آمدی مشک بر دوش و من در تو غرق تماشا،ابالفضل! اگر دست می دادی دل می بریدم به دست تو از هر دو دنیا،ابالفضل! دل از کودکی،از فرات آب می خورد وتکلف شب:آب ،بابا،ابالفضل! تو لب تشنه پر پر شدی شبنم اشک به پای تو می ریزم اما،ابالفضل! فدک مادری می کند کربلا را غریبی تو هم مثل زهرا،ابالفضل! تو را هرکه دارد ز غم بی نیاز است وفا بعد از این نیست تنها ابالفضل! تو با غیرت و آب و دست بریده قیامت به پا می کنی،یا ابالفضل!
تا وقتــے از پشت خنجر میزننـב...
با خوבم بگویم...........
بـے خیال..!
از غریبــﮧ بیش از ایـטּ انتظارے نیست...




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


آسمان ببار....
پس چه زمانی این بغض کهنه را می شکنی ای سحاب رحمت ؟
قطرات بلورینت را نثار لب تشنه ی اصغر کن....
اصغرم !
گویی آسمان توان بارش ندارد تو بخواب ...
لالایی اصغرم ...بخواب اصغرم....بخواب
مادرت نمی تواند چشمهای بی تاب تو را نظاره کند ....بخواب
پدرت نمی تواند تَرَکِ رو لبهای تو را بوسه کند ....بخواب
عمویت طاقت دیدن التهاب گلویت را ندارد ....بخواب
اگر بخوابی شابد پدر مجبور نشود تو را روی دست بگیرد و طلب آب کند...
رباب شرمنده است ...
اصغر بی تاب است ...
و حسین(ع) دیگر عباس را نمی بیند...
ندای هَل مِن ناصریَنصُرونیِ حسین (ع) را فقط صدای گریه ی اصغر است که پاسخ می دهد..
اما علی اصغرم تو بخواب...
پدر تو را صدا نمی زند ...
چه می گویم؟ چگونه بخوابی ؟
تو که فقط تشنه نیستی... گرسنه هم هستی..
ساعتهاست شیر نخورده ای، شیری که برای تو هم رفع گرسنگی می کند ، هم تشنگی ...
آه...
عطش با تو چه کرده که حسین(ع) را به چنین کاری وادار کرده؟
ای کاش رباب می مُرد و آمدن حسین (ع) را برای بردن تو نمی دید؛
ای کاش رباب می مُرد و نگاهِ دریده ی حرمله را نمی دید؛
ای کاش رباب می مُرد ولب تشنه ی پاره ی وجودش را در برابر فراتِ پر آب را نمی دید؛
یک قطره ، فقط یک قطره تو را سیراب می کرد...
اما لعنت بر او که به جای یک قطره آب یک تیرسه شعبه به سویت فرستاد...
آه... دُردانه ی حسین(ع)!
غلتیدن تو در خون همانا و خندیدن لشکر خبیث عمربن سعد همانا....
دویدن حسین (ع) به پشت خیمه برای به خاک سپردن تو همانا و
دویدن رباب برای دیدار آخر همانا....
لعنت خدا بر عمربن سعد و حرمله و .....
لعنت....
م.نقویان
| Design By : Pars Skin |

