نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

اینم از اولین روز ماه رمضان که تمام شد

خیلی روز قشنگی واسم بود

خدا خیلی امروز هوام رو داشت

البته یه ذره خطا داشتم ولی سعی میکنم درست بشم

خدایا ازت ممنونم خیلی دوست دارم

چقد ما خدای بزرگی داریم ولی قدرش رو نمیدونیم

چرا فقط وقتی یه چیزی ازش میخوایم میریم طرفش

خدایا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم

خداجونم تاحالا بهم کمک کردی حالا هم کمکم کن تا تو ماه رمضان خواب نبونم وبتونم ازش خیلی خوب استفاده کنم

دلم واسه بابابزرگام تنگ شده

امسال اولین سالشون هست که ماه رمضان رو پیش خدا هستن

چرا ما قدر داشته هامون رو نمیدونیم

چه روزهای سختی داشتم سال تحویل یه بابابزرگم رفت بهشت عید مبعث هم یکی دیگه اش

خوش بحالشون الان اونجا دارن برای خودشون کیف میکنن

امسال دیگه هیچ کدوم از بابابزگام نیستن که عید بریم خونشون

دلم واسشون خیلی خیلی خیلی تنگ شده

ان شاالله که خدا خیر آخرت رو بهشون بده و کنار خودش بازم مثه همیشه بهشون برکت بده

اللهم صلی علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین

الرحمن الرحیم

مالک یوم الدین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

اهدناالصراط المستقیم

صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم والضالین

بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد

الله الصمد

لم یلد ولم یولد

ولم یکن لهو کفواحد

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 19:46 توسط من|

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

امشب اولین شب ماه رمضان هست

از فردا بازم خدا در بهشتش رو باز میکنه و همه رو به مهمونیش دعوت میکنه

ولی من واقعا لیاقت همچین مهمونی رو دارم؟

منم میتونم مثه اونایی که با قلب پاک وصورتی پر از نور میرن مهمونی برم؟

خدا جونم به منم نگاه میکنی؟

خدایا دلم خیلی از خودم گرفته

خدایا اززندگیم اصلا راضی نیستم میخوام بیام پیش خودت

خداجونم دلم خب واست تنگ شده

خدایا تو از درون من باخبری میدونی که چی داره میگذره تو دلم

خدایا تا حالا دستم رو گرفتی از حالا به بعدشم رهاش نکن

خدایااااااااااااااااااااااااااااااا دوست دارم

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ساعت 23:16 توسط من|

بوی رمضان به مشام می رسدمهدی جان نجوای نمناک تورامی شنوم

که آشنا هست باسرنوشت ترآب،عادت سبزدرخت وآبی آسمان.

درماه رمضان هرشب بهانه دلم راباگوشه ای نگاه به آیات سبزقرآن

فراموش می کنم.آری،هرزمان به من هدیه ای می دهد.هدیه

سبزاستجابت.هدیه سبزقبول.قرآن ای تکیه گاه وپناه زیباترین لحظه های

پرعصمت وپرشکوه تنهایی وخلوت من.ای ماه بندگی خدابدان روزی

تمام روزهایمان تمام می شود وآنگاه برای دیدن معبودمان بایدبگزاریم

آنچه راکه برداشته بودیم هرزمانکه روزه نگیرم دندانهایم تگرگ می

شود،سلولهایم نیزپیرترازتاریخ،جغرافیارابه نظاره ای تکراری می

ایستد.باران فرصتی هست تاآسمان بازمین دردودل کندوماه رمضان

فرصتی هست که مومن بامعبودش رازونیازکند.درهرسحرنورانی فقط

یک جمله رابرزبان جاری می کنم :((اللهم عجل الویک الفرج)).ماه

رمضان درپایان هرافطارروزه گرفتن رامشتاقم واگرنتوانم هیچ آسمانی

لایق پروازوهیچ خاکی ارزش مهرشدن ندارد.آری رمضان فراق تو

دردی استخوان سوز وناوک عشقت دلدوز.تلاوت قرآن درماه رمضان

ناب ترین لحظات هستی وزیباترین دقایق ادراک عارفانه وپیوندانسان

خاکی باملکوت اعلی است

معبودا:دوستت دارم نه آن سان که پرنده آسمان را بهاردرخت را،دوستت دارم نه آن

سان که ماهی دریا وخاک باران را((دوستت دارم آن سان که بندهای معبودش را))

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ساعت 17:43 توسط من|

خدایا دوستت دارم

خدایا بهم کمک کن

تو این ماه قشنگی که داره میاد کنارم باش

با اینکه من گناه کارم و قدرت رو ندونستم شما که کرم و ببخششتون خیلی زیاده خواهش میکنم کمکم کن

خدایا هیچ کس بجز خودت از دلم خبر نداره

کمکم کن

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا از آینده ام میترسم

خدایا چرا اینجوری شدم

چرا ازت دور شدم؟

خدایا دوس دارم برگردم به روزهایی که خیلی پاک و ساده بودم

 خدا جونم من میخوام عوض بشم

خدا یا چرا باید وضعیت من اینطوری شده باشه؟

نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ساعت 11:1 توسط من|

به کسانی که پشت سرتان حرف می زنند بی اعتنا باشید٬

آنها به همان جا تعلق دارند:

دقیقا"پشت سرتان"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 9:48 توسط من|

جوانی با چاقو وارد مسجد شد . گفت:بین شما کسی

هست که مسلمان باشد؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه

کردند و سکوت در مسجد حکمفرماشد.بلاخره پیرمردی با

ریش سفید از جا برخواست و گفت :اری من

مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت :دنبال من

بیا.پیرمرد بدنبال جوان راه افتاد و با هم جند قدمی از

مسجد دور شدند.جوان با اشاره به گله گوسفندان به

پیرمرد گفت که میخواهد تمام انها را قربانی کند و به کمک

احتیاج دارد.پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن

گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شدو به

جوان گفت که به مسجد برو و شخص دیگری را برای کمک

بیاور.جوان با چاقو خون الود به مسجد بازگشت و پرسید

ایا مسلمان دیگری بین شما هست؟ افراد حاضر در مسجد

که گمان میکردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان

را به پیشنماز دوختند. پیشنماز رو به جمعیت کرد و

گفت:چرا نگاه میکنید...به عیسی مسیح قسم که با چند

رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود...!!.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:8 توسط من|

وقتی که دیدش از ترس و تعجب جا خورد.

با وحشت گفت : چه بیخبر اومدی ... ولی من که آمادگی ندارم ...

در جوابش و با تعجب گفت : چندان بیخبر هم نیومدم.

موهات قرار بود با سفید شدنشون سفیری باشند حامل این پیام :

من دارم میام .

نگاهش به قلمو و رنگ مویی افتاد که عمری رنگش کرده بودند تا یک واقعیت رو نبینه

واقعیتی بنام رفتن ...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:4 توسط من|

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:29 توسط من|

گاه می رویم تا برسیم
کجایش را نمی ‌دانیم
...فقط می‌ رویم تا برسیم 
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند
...باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده
گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
!و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی
!پدرم می گفت تصمیم نگیر
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟ 
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
...ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟ 
لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
:از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی
...سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم
آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:12 توسط من|

چه جمعه‌ها که يک به يک غروب شد نيامدي      چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن؛ تبر به دوش بت شکن       خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

مهدی جان! به روسیاهی‌مان نگاه نکن و به دستهایمان که خالی و گنهکارند

قلبمان را ببین که هر روز، صبح و شام تو را می‌خوانند . . .

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:41 توسط من|

امروز ۱۲ تیر و ۱۲ شعبان هست

۳ روز دیگه تولد آقاست

دلم گرفته سال گذشته یه روزی مثه امروز از شمال داشتیم میومدیم تا نیمه شعبان رو برای اولین بار تو صحن مسجد جمکران باشیم

پارسال بهترین ماه شعبان واسم بود آخه اعیاد شعبانیه کنار حرم پر از لطف وصفای آقا امام رضا بودم و نیمه شعبان رو تو صحن پر از مهربونی مسجد جمکران

خیلی لحظات قشنگی بود .

همون شب تولد دختر خواهرم هم بود چون نیمه شهبان به دنیا اومد اسمش رو گذاشتن مهدیه

همونجا شیرینی پخش کرد

خیلی قشنگ بود خیلی

ولی.....

حیف

حیف که ازش استفاده نکردم وگذشت

امسال رو باید تو خونه باشم

کاش میشد برم ولی خب نمیشه

دلم واسه آرامش تنگ شده

اون آرامشی که تو صحن امام رضاست

اون آرامشی که وقتی وایمسی تو صحن مسجد جمکران و به گنبد آبی و نازش نگاه میکنی

آخ

نمیدونم چی بگم.....

سه روز دیگه تولد آقاست ولی من هیچ چیزی ندارم که لایق ایشون باشه وبهش تقدیم کنم

نه ایمان

نه عمل صالح

نه یه قلب پاک

نه یه دل صاف ومهربون

نه نه نه نه....

و هزارن نه دیگه....

حداقل سر عهدم نموندم که بخوام بگم آقا من سر عهدی که باهات بسته بودم موندم

رو سیاه و خجالت زده ام

من فقط دل آقا رو شکوندم

همین

الان میگم چرا من به خواهش های نفسم گوش کردم

چرا؟

شاید بعضی وقتا بندازمش گردن بقیه ولی وقتی با خودم فکر میکنم میبینم همه اش تقصیر خودم بوده

خودم ایمانم ضعیفه نمیتونم خیلی جاها نه بگم چرا این قدرت رو نداشتم که سر حرفام بمونم؟

چرا من ظاهر و باطنم یکی نیست؟

خسته شدم

از گناه کردن خسته شدم

از این زندگی بیهوده و پوچم خسته شدم

من هیچ کاری واسه ظهور آقا نکردم فقط مثه بعضی ها به زبون میگم

اللهم عجل لولیک الفرج

خب اقا ظهور کنه من چی دارم که بگم؟

بگم واست چیکار کردم؟

مگه نباید یه جایی بتونم کمکش کنم؟

مگه نباید یه جایی بتونم سربازش باشم؟

خب کجا؟

هرچی فکر میکنم تو هیچ زمینه ای بجز عهد شکستن قوی نیستم

من باید درست بشم

باید بتونم به خیلی چیزها نه بگم

یعنی میشه؟؟؟؟؟

نمیدونم

راستش میگن وقتی به خدا توکل کنی همه چیز در ست میشه

ولی خب....

واسه توکل هم یه دل پاک میخواد

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نمیدونم چیکار کنم

دارم کم میارم

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:29 توسط من|

نسل جوان را به جهان رهبری
جلوه ی توحید، علی اکبری
هر که هوای رخ احمد کند
در تو تماشای پیمبر کند
//ولادت باسعادت سرو باغ احمدی، آینه ی محمدی و روز جوان مبارک//

                     

نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:14 توسط من|

یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه : چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟

یعنی اینقدر مرداتون شهوت پرستن؟؟!!!

پسر ایرانی میگه: چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شما رو لمس کنه؟؟

پسر انگلیسیه عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست و فقط با افراد خاص دست میده!!

پسر ایرانی میگه: خانومهای سرزمین من هم ملکه اند...
 
 
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:24 توسط من|

این مطلب رو تو وب یکی از دوستام خوندم چون قشنگ بود آوردم تا شما هم بخونین و نظرتون رو بدین

در جشنواره فیلم فجر امسال ، یک مرد تونست برنده عنوان بازیگر اول نقش یک زن بشه ...

میترسم از روزی که کاندیدای ، و برنده ی این عنوان در زندگی بشم ...

ولی شاید دبیر جشنواره باید این جایزه رو به مردانی می داد که نتونستند مرد باقی بمونند و مردانه به تعهداتشون در قبال دیگران عمل کنند ...

پیرمردی توی تاکسی میگفت : یک زن ، پای سفره عقد یک بله میگه و 30 سال پای حرفش میمونه اما امان از بعضی مردها که به اندازه یک زن ، مرد نیستند ...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:56 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin