نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

 معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد

 زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى

 دارد.

 دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟

 معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين

 از نظر فيزيکى غيرممکن است.

 دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

 معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟

 دختر کوچک

 گفت:

 اونوقت شما ازش بپرسيد.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:5 توسط من|

سه الف کوچک لازمه سه تغییر بزرگ

اطمینان :

شاید بارها و بارها این داستان را شنیده باشید که روزی اهل روستا تصمیم گرفتند

برای بارش باران دعا کنند در روز مقرر همه گرد آمدند و

تنها پسربچه ای در میان جمع چتری به همراه آورده بود

چون مطمئن بود که باران خواهد آمد. 

ایمان :

همانند کودک یک ساله ای است که وقتی او را به هوا می اندازید

می خندد چون یقین دارد که شما او را خواهید گرفت. 

امید :

هر شب با امید به زیباییهای روز بعد و آنچه در انتظارمان خواهد بود

چشمها را می بندیم در حالیکه نمیدانیم آیا فردا طلوع خورشید را خواهیم دید؟

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 20:45 توسط من|

آغازتاجگذاری آخرین حجت خدای سرمد ٬ بقیه الله الاعظم ٬حضرت حجه بن الحسن المهدی (عج) بر چشم براهان حضورش مبارک وسط «الست بربکم» شده‌ایم در نظر تو گم دل ما پیاله، لب تو خم، زده‌ایم جام ولایتی تو که آینه تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی تو که با دل همه راحتی ، تو قیام کن که قیامتی

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:32 توسط من|

گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم
بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
 گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست
باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است
 که گاهی هیچ وقت نمی شود
 و گاهی می شود بدون خواست تو
 
پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن
 نرسیدن است
اما
گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر
اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی
 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی
 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و
 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

 
و یاد می گیری که خیلی می ارزی
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند
 و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:15 توسط من|

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا .....
سلام آقا جان ٬
بی تاب زیارتم مولا ٬ آخرین باری که به زیارت آمدم خاطرتان هست ؟
باز که اشتباه کردم شما همیشه همه چیز خاطرتان هست این منم که فراموشکارم!
فراموشی محبت های شما ...فراموشی ضمانت های شما .
خاطرتان هست به جان آقا جوادالائمه قسمّتان دادم سنگینی بار درد را از دوشم بردارید ؟
به خاطر دارید دل از حیاط سقا خانه نمیکندم چرا که میترسیدم اگر بازگردم باز زانوانم زیر فشار غم تاب نیاورد.
خاطرتان هست سرما را به جان میخریدم تا در کنار مزار آقای نخودکی برایتان زیارت نامه بخوانم ؟ چرا که میترسیدم اگر تنها بخوانم گناهانم اجازه ندهند صدای زیارت نامه ام به گوش مبارکتان برسد.
خاطرتان هست واسطه توبه ام شما بودید ٬ قول و قرار با هم گذاشتیم.... 
مولایم شما سر وعده تان بودید من چقدر به عهدم وفا کردم ؟ مبادا دل ضامنم را لرزانده باشم ؟

 

****************************************************

پ. ن: حرفی ندارم
تنها دلتنگم
دلتنگ پنجره فولادتان
دلتنگ سقاخونه
دلتنگ باب الجواد
دلتنگ مسجد گوهرشاد
دلتنگ پله های دارالاجابه

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:23 توسط من|

حتما تا آخر بخونيد  

همه چیز از خواستن شروع می شود .

 خواستن غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است.

 همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد ،

 خواستن ، قدرتش را به رخ می کشد ...

مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست

مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...

 اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود

 به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید

 خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید

 و اینجاست که حسادت رخ میدهد

 حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند

 و شما را ملزم به تصاحب میکند

حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید

 اما میخواهید داشته باشید

 در حسادت ، مشکل شما نداشته های دیگران نیست ،

 بلکه داشته هاییست که آن ها دارند و شما ندارید

 به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید ،

 زیرا دیگران هم سیاره ندارند

 خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است

 که شما برای دیگران قائلید

 تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست

 به خودتان نیست ، حسادت رخ می دهد

 زیرا حواس ِ چندگانه ی بشر ذاتا عاشق جستجو است .

 و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند

 که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان

 اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی آییم

 اما مراقبیم دیگران با چه چیز هایی به چشممان می آیند

تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است

هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود

 زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم

باز هم چیزی هست که نداشته باشیم

 و دوباره درگیر تصاحب میشویم . و تا بدست نیاوریم آرام نیستیم ...

 و این چرخه ی باطل ادامه دارد

 سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد

انسان تا وقتی خود را کشف نکرده ، از خود لذت نمی برد ،

 تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند

 تا وقتی نتواند به خودش قناعت کند ، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید

 آنهم چه دیگرانی ؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ...

 که هیچگاه پیدا نمی شود

نیت ها ، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند

 شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید

 شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید

 شما زیبا ترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید

 شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند

 و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند

 شما 3 سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید

 که در رویایتان همیشه پشتش نشسته ید

 شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است ....

 شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر ، نگرش ،

 زندگی و ارزش های آنهاست

 ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد

 پس رقابت ایجاد می کند

 رقابت بین تمام افرادی که " خود " را جا گذاشته اند

 و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند

 طبیعیست شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد

 زیرا همیشه در هر چیزی ، بالای داشته های شما وجود دارد .

باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست .

 به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید

 اگر " خود " را همراه نداشته باشید به " جلب توجه " پناه میبرید .

 و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید

در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید

 زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود .

 و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند....

 زیرا طاقت دوم بودن را ندارند

 و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند

 زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید ....

یــــــــــــــــاد بگیرید شما در یک چیز اول هستید .

 حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد

آن هم خود بودن است .

شما اگر خودتان باشید جذابید . زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است .

 و از هر انسان ، تنها یکی به وجود آمده

 مشکل از جایی شروع می شود که شما آنقدر خود را فراموش کرده اید

 که دیگر نمی توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید

 برای همینست به همین شیوه ادامه میدهید .

 هیچ کسی نمی تواند شما را به خود بیاورد. چون خیلی ها شبیه شما

 خودشان را چال کرده اند و طبق هنجار های اجتماع بار آمده اند

باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید

اما بعد از ظهر وقتی میخواهید به خیابان بروید طوری لباس میپوشید

 طوری حرف میزنید طوری رفتار میکنید که دیگران بپسندند

آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید ...

 بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید

 تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید

به درک که دیگران میگویند " این جو گیر رو نگاه کن "

 وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ...

 وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید ،

 این کار را انجام دهید

 وقتی دوس دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...

مهم احساس شماست .

 اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید

 که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند

 و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند

 این را بدانید

خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها ، حاصل نمی شود

خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود

و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید

 اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزیند راضی باشید

 خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... هر لحظه برای شما زیباست

 حتی درد هایتان را دوست دارید

 زیرا درد هایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...

 دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند

 و زیبا تر از این ... نخواهد بود

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 9:3 توسط من|

او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»
در Malachi آیه 3:3 آمده است:
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:8 توسط من|

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :

هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”

دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ ”

جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ ”

او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . ”

” وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. “.

می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ ”

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.”

او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ” ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

” آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی .”

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت …

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید …

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:4 توسط من|

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جارو ی   با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:9 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin