نسیم روح بخش الهی
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...
میخندی تا دنیا رنگی تازه شود محمود دولت آبادی آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد در هوس خیال او همچو خیال گشتهام این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من حضرت مولوی خدایا شکرت بخاطر همه خوبی ها بخاطر همه آرامش زندگیم بخاطر وجود عزیزان زندگیم خدا ممنونم ازت
با لبخندت شادی بی اندازه شود
میخندی تا خوش بنشینی در باور من
میخندد همراه تو اشک آخر من
بنشین لحظه ای رو در روی من چایم را با عطرت هم بزن
بنشین تا شود نقش فال ما نقش هم فردا شدن
میخوابم تا رویای لبخند تو را
رویای شیرین چای و قند تو را
میخوابم تو مثل هر شب در خواب منی
میخوابانم این چشمان پابند تو را
بنشین لحظهای رو در روی من چایم را با عطرت هم بزن
بنشین تا شود نقش فال ما نقش هم فردا شدن
زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد
با حس نیرومند زنی ..
و اگر دبّه در می آورد از آن است که
عشق هم برایش کافی نیست...
او بیش از عشق می طلبد جان تو را...
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
امروز به پایان می رسد ...
از فردا برایم چیزی نگو !
من نمی گویم فردا روز دیگری است ؛
تو روز ِ دیگری هستی !!
"تو" فردایی ...
همان که باید به خاطرش زنده بمانم !
| Design By : Pars Skin |
