نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

روزی هزار بار دلت راشکسته ام

بیخود به انتظار وصالت نشسته ام

 

هربار این تویی که رسیدی و در زدی

هربار این منم که در خانه بسته ام

 

هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی

هم عهد خویش هم دلت راشکسته ام

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 9:39 توسط من|


 


اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
 جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
 جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.---------------------------------------------------------------------------
مرد کور
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید---------------------------------------------------------------------------
یکی از بندگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
 
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.- آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:- شما خدا هستید؟- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!---------------------------------------------------------------------------
نخستين درس مهم - زن نظافتچى 
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.
سومين درس- هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد 
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ - خدمتکار گفت: ٥٠ سنتپسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:- بستنى خالى چند است؟خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:- ٣٥ سنت- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:- براى من يک بستنى بياوريد.خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.... 
چهارمين درس مهم- مانعى در مسير
 در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!«هر مانعى، فرصتى =---------------------------------------
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 9:33 توسط من|




این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد
 

 
 

Interview with god
گفتگو با خدا
 
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
 
So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
 
If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید
 
God smiled
خدا لبخند زد
 
My time is eternity
وقت من ابدی است
 
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
 
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
 
Go answered …
خدا پاسخ داد …
 
That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
 
They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند 
 
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
 
And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند
 
By thinking anxiously about the future That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند
 
They forget the present
زمان حال فراموش شان می شود
 
Such that they live in neither the present nor the future
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال
 
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
 
And die as if they had never lived
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
 
God’s hand took mine and we were silent for a while
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم
 
And then I asked …
بعد پرسیدم …
 
As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
 
God replied with a smile
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد
 
To learn they cannot make anyone love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
 
What they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد
 
learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
 
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
 
But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
 
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم
 
And it takes many years to heal them
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
 
To learn to forgive by practicing forgiveness
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن 
 
To learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند 
 
But simply do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند
 
To learn that two people can look at the same thing and see it differently
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
 
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند 
 
They must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
 
And to learn that I am here
و یاد بگیرن که من اینجا هستم
 
Always

همیشه

 

*

*

*


نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 9:19 توسط من|


چرا والدین پیر می شوند

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است!»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»



نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 8:51 توسط من|

امروز وقتی توی حیاط رفتم تا سوار تاب شوم و با تاب خوردن مشغولیت های ذهنی ام را بر هم بزنم طوری که فقط آن اصل کاری ها روی سطح ذهنم باقی بمانند و به نوبت دستشان را بالا بگیرند تا حلشان کنم، یک دفعه نگاهم به آسمان خیره ماند، مثل بچه هاغرق در تفکرات خود شدم. یک لحظه دلم به حال آسمان سوخت که در تمام عمر اِن ساله اش چهار دست لباس بیشتر نداشته، همیشه آبی آبی بوده، بعضی وقت ها هم شاید یواشکی عاشق می شده و لپ هایش گل می انداخته تا ما اسم لباسش را غروب بگذاریم. نمی دانم چرا می گویند آسمان همه جا همین رنگ است، اصلا چه کسی گفته؟! درست است که با یک حساب سر انگشتی می توان گفت آسمان چهار دست لباس بیشتر ندارد اما همیشه شاید در هفت آسمان لباس آبی مد همیشگی است، که یک رنگ نیست. گاهی وقت ها که از دنیای کوچکمان و آدم های اطرافمان به تنگ می آییم و بعد از کلی جمع و تفریق و محاسبه عزممان را جزم می کنیم تا قدم پیش بگذاریم و با کوله بارمان راهی دیاری شویم تا شاید هم فکر های خودمان را بیابیم، با جمله کجا می روی آسمان همه جا همین رنگ است اراده مان را تا به کمر به باتلاق سوختن و ساختن فرو می کنند.

آسمان فقط یک رنگ نیست، هزار هزار رنگ است. این تو هستی که باید بگردی و ببینی که رنگ کدام قسمت از آسمان با طیف رنگی مورد علاقه تو هم خوانی دارد. گیریم که آسمان همه جا آبی باشد اما این تو هستی که باید با تمام توان بگردی تا ببینی آسمان دلت زیر کدامین قسمت از این سقف، آبی می شود. آن وقت است که می توانی به راحتی لم بدهی قهوه ای داغ بنوشی چون حد اقل توانستی آسمانی را پیدا کنی که با عشق برایش دست تکان بدهی و خیره اش بمانی و از این که پیدایش کردی به خود ببالی. نه، گول پیوسته آسمان را نخور، بگرد و ببین آن آسمانی که دلت نمی خواهد حتی یک قدم از زیرش تکان بخوری و دوست داری تا ابد همان جا بمانی کجاس، آن قدر بگرد تا پیدا شود.
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 19:17 توسط من|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ساعت 9:25 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin