نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...


تظاهر به بی تفاوتی،


تظاهر به بی خیـــــالی،به شادی،


به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...


اما . . .


چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

چقد زود گذشت روزایی که خدا رو همیشه کنارم احساس میکردم

چقد زود گذشت با خدا بودنم

دلم خیلی گرفته

یه مدته که خیلی حال و هوام عوض شده

از همه و همه چیز نا امید شدم

بعضی وقتا فکر میکنم واقعا به کجای دنیا بر میخوره که خدا...................

نمیدونم

بگذریم از این بهتره

دیگه واقعا معنای با خدا بودن رو نمیدونم

دلم خیلی پره خیلی داره زندگیم پوچ و تو خالی میگذره

وقتایی که فکر میکنم خیلی چیزا میاد تو ذهنم ولی چرا خدا به حرفام گوش نمیکنه

خب خدا جون من نمیتونم بلند باهات حرف بزنم خدایا من نعیمه ام بنده ی تو

میدونم خیلی دارم خطا میکنم

بخدا میدونم قدرتو ندونستم

ولی خداجون تو که اینقد بزرگی چرا؟؟؟؟.....

بخدا چرا.....

خدایا منم آدمم

ارزو دارم

خسته شدم بخدا

به حرفام گوش کن خدا

مگه نمیگن دل هرکسی که شکسته باشه بهش گوش می کنی

خب من نمیدونم دل شکسته چطوریه

من دیگه دل صاف و پاکی برام نمونده که بخواد بشکنه

من همینم نعیمه یکی از بنده های خودت یکی که الان از نظر ظاهری داره نفس میکشه و زندگی میکنه (بعضی وقتا احساس میکنم کفر میگم)

خب چرا به من نگاه نمیکنی؟

خدایا از خوب بودن ظاهری خسته شدم

خسته شدم از بس الکی برای همه خندیدم ولی برای دل خودم نخندیدم

خسته شدم از این همه عذاب وجدانی که تو وجودم هست

خدایا من چطوری دیگه باهات حرف بزنم؟

چطوری بگم بهت نیاز دارم؟

چطوری بگم..............................

خدایا از بازی دنیا دیگه متنفرم

نمیخوام زندگی م اینجوری بگذره چرا هرچی دستم رو دراز میکنم دستم رو نمیگیری هیچ کس بجز خودت منو نمیشناسه هیچ کس از درونم خبر نداره

فقط خودت میدونی من چی هستم

من بنده ی بدت تو که بزرگی و بخشنده تو که همه کاری ازت بر میاد چرا بهم کمک نمیکنی؟

چرا دستم رو نمیگیری خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بخدا دلم برات تنگ شده دیگه چطوری بگم؟

دلم واسه اینکه خوشبختی رو از ته دلم حس کنم تنگ شده

بدون تو زندگی و خوشبختی معنی نداره واسم

دلم میخواد بازم تو زندگیم بازم حس ت کنم.......

دلم میخواد روحم رو ازاد کنم

دلم میخواد آرامش روحم رو دوباره حس کنم



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:59 توسط من|

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود

روی ساحل نوشت : دریا دزد کفش های من
 
مردی که از دریا ماهی گرفته بود

روی ماسه ها نوشت :

دریا سخاووتمندترین سفره هستی
.
.
.
موج آمد و جملات را با خود شست...

تنها این پیام باقی ماند

حرف های دیگران را در وسعت خویش حل کن تا دریا بمانی...
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 9:31 توسط من|

خدایا منم همان بنده پرغرور و قدرنشناست هستم

که به ذره ای کار مثلا خوب به تو و کل جهانت منت می‌گذارم و تا آخر عمر قصد دارم ریاکارانه آنرا به رخ همه بکشم

همان که تو را یادش رفته ...تو و همه مهربانی هایت را

همانی که هر روزش از روز قبل سیاه تر است و قلبش سیاه تر از روزش

همانی که از گناه هم خسته شده

همانی که به تار مویی بند است امیدش

خدایا این تار مو را خودت محکمش کن ......

همین را می‌دانم تو از من و همه گناهانم و همه گناه جهانیان بزرگ‌تری

مرا ببخش

شرمنده از گفتن همین جمله ام

خدایا هر چه هستم به خدا دوستت دارم خدای مهربان من !


نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:12 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin