نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

جایی نوشته بود :

بدجوری زخمی شده بود

رفتم بالای سرش


نفس نفس می زد


بهش گفتم زنده ای ؟


گفت: هنوز نه!


خشکم زد


تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره


اون زنده بودن رو توی شهادت می دید و من ...






وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ

  • و به آنان كه در راه خدا كشته مى‏شوند مردگان مگوييد، بلكه زندگانند ولى شما درک نمی کنید
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:45 توسط من|

در انتظار ، تفاوت را احساس کنید !

[ بدنبالت میام هر جا که باشی ]
و
[ سر راهت نشینم تا بیایی ... ]

مولایِ من، باید رویمان از شرمندگی سیاه شود ،

ما نه به دنبال تو بوده ایم و نه بر راه تو

آری ؛ ما فقط سر راه خودمان نشسته ایم و انتظار داریم ...

السلام علیک یا حجت الله فی ارضه

برای تعجیل در ظهور ایشان صلوات و عمل و قدم

 

 


نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:55 توسط من|

دلم هوای تازه می خواهد یک فنجان هوای تازه و دوتا صندلی یک صندلی برای من و یکی برای همه ی خاطراتم !

.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:19 توسط من|

وا چقدر خوب و دو نفره ست ...

من هستم و خدا ...

و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ...

به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ...

راستی اونکه دستان مهربان خدا رو  به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟


نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:23 توسط من|

نازد به خودش خدا که حيدر دارد
درياي فضايلي مطهر دارد

همتاي علي نخواهد آمد به جهان

صد بار اگر کعبه ترک بر دارد

پدر جان ، با یك دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاك می گذارم و خداوند را شكر می كنم كه فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و دستانت را میبوسم

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:7 توسط من|

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست

آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
… بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی

نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:20 توسط من|

آیه هفته : سوره بقره آیه 42

وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ

و حق را به باطل درنياميزيد، و حقيقت را -با آنكه خود مى‏دانيد- كتمان نكنيد.


نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:15 توسط من|

دانشجویی به استادش گفت:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:31 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin