نسیم روح بخش الهی
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...
مولایِ من، باید رویمان از شرمندگی سیاه شود ، ما نه به دنبال تو بوده ایم و نه بر راه تو آری ؛ ما فقط سر راه خودمان نشسته ایم و انتظار داریم ... السلام علیک یا حجت الله فی ارضه برای تعجیل در ظهور ایشان صلوات و عمل و قدم دلم هوای تازه می خواهد یک فنجان هوای تازه و دوتا صندلی یک صندلی برای من و یکی برای همه ی خاطراتم ! . من هستم و خدا ... و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ... به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ... راستی اونکه دستان مهربان خدا رو به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟ پدر جان ، با یك دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاك می گذارم و خداوند را شكر می كنم كه فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و دستانت را میبوسم آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ و حق را به باطل درنياميزيد، و حقيقت را -با آنكه خود مىدانيد- كتمان نكنيد.
رفتم بالای سرش
نفس نفس می زد
بهش گفتم زنده ای ؟
گفت: هنوز نه!
خشکم زد
تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره
اون زنده بودن رو توی شهادت می دید و من ...
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ
[ بدنبالت میام هر جا که باشی ]
و
[ سر راهت نشینم تا بیایی ... ]

درياي فضايلي مطهر دارد
همتاي علي نخواهد آمد به جهان
صد بار اگر کعبه ترک بر دارد

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست
… بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !

| Design By : Pars Skin |
