نسیم روح بخش الهی
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...
ای آسمان منزل از یاد رفته ام ببار, امشب ببار شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد شاید بارانت نقطه چینی شود تا به او برسم تعریف زندگی عوض شده است تا گریه نکنم نوازشم نمیکنند تا قصد رفتن نداشته باشم,نمی گویند بمان تا بیمار نشوم,گل برایم نمی آورند تا کودک هستم,باید همه را دوست بدارم و وقتی بزرگ شدم,دوست داشتن را برایم جرم می کنند تا نروم,قدرم را نمیدانند و تا نمیرم,نمی بخشنم ای آسمان ببار تا هر کس به اندازه پیاله اش پاک شود ای چتر فروش,چترهایت مال خودت امشب میخوام خیس شوم, پاک شوم تا شاید محو شوم و از پله کان آبی به سوی او برم پروردگارم عاشقت هستم,مرا دوست بدار.... روزی مردی به سفر می رود. و به محض ورود به اتاق خود در هتل، متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ای میلی بزند. نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه آن شود نامه را می فرستد. ای کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نصیب گونه های او میکرد. کاش واژه حقیقت آن قدر با لب صمیمی بود که برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود. کاش دلها ان قدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب میشد. کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود . و ای کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دسته خزان نمیداد . کاش میشد به وسعت دریا دلهایمان را بزرگ کنیم..... تو ادامه مطلب بخونید واقعا قشنگه ممنون از لطفتون دوستان عزیز و گرامی دیگر چه بگویم...؟ مشت میکوبم بر در پنجه میسایم بر پنجرهها من دچار خفقانم، خفقان...! من به تنگ آمدهام، از همه چیز ... بگذارید هواری بزنم ... آآآآآآی...! با شما هستم...! این درها را باز کنید...! من به دنبال فضایی میگردم، لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم... آه! میخواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد... من هوارم را سر خواهم داد، چاره درد مرا باید این داد کند... از شما خفته ی چند، چه کسی میآید با من فریاد کند...؟ فریدون مشیری عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ اینجا صدای "حسین٬حسین " به گوش میرسد... از سر تا پایت را سیاه میکنی٬ولی قلبت سپیدتر میشود با دسته های سینه زنی همراه میشوی٬به سینه میکوبی٬ولی درد درون سینه ات کمتر میشود زیارت عاشورا میخوانی ودر آخر به سجده می افتی٬ولی روحت هرلحظه بالاتر میرود اینجا شهر محرم است... اینجا اتفاق دیگریست٬امتداد همان قصه ای که مرکبش خون بود ولالایی بیداری همیشه تاریخ بوده وخواهد بود وچقدر این قصه شبیه قرآن است٬آخرین شهدای آن (اصغر و عبدا...) مثل سوره های آخر قرآن کوچکند اینجا شهر محرم است... صدای "حسین٬حسین" به گوش میرسد... آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است.آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از پشت دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها کنی خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا... گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی . چقدر عجیبه که تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمی آره چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه چقدر عجیبه که بی بهانه کسی هیچوقت برات هدیه نمی خره چقدر عجیبه که تا وقتی فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده چقدر عجیبه که تا وقتی بچه نباشی کسی برات قصه نمی گه چقدر عجیبه که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمی ده چقدر عجیبه که تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد چقدر عجیبه که تا وقتی نمردی کسی تو رو نمی بخشه چهل مورد از کم هزینه ترین لذتهای دنیا 1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. 2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم. 3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم. 4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم. 5 - گاهی هدیههایی كه گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم. 6 - بیشتردعا كنیم. 7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم. 8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم. 9- لذت عطسه كردن را حس كنیم. 10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم. 11- زیر دوش آواز بخوانیم. 12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم . 13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم. 14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم. 15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی كنیم! 16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم. 17- برای كارهایمان برنامهریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است! 18- مجموعهای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمعآوری كنیم. 19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم. 20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهیها باشد چه بهتر. 21- گاهی از درخت بالا برویم. 22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم. 23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!. 24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم. 25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم 26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم. 27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم. 28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم . 29- وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس كنیم. 30- زیر باران راه برویم. 31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم .. 32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم . 33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم. 34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم. 35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم. 36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم. 37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم. 38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم. 39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم. 40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد. هرگز خوشبخت نمی شویم .
... دلم پرواز می خواهد...
... دیگر کوله ام خالیست...
... دیگر صدای باران هم درمان نیست...
... باید بروم...
... جای من اینجا نیست...
... بروم آنجایی که باران از اوست...
... جایی فراسوی ابرها...
... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...
... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...
... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...
... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...
... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...
... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..
... آنجا که دیگر نفس نیست...
... همه اش عشق است و عشق است و عشق...
...
... اما نه....
... هنوز قلم به دستانم چسبیده...
... انگار هنوز هم باران درمان است...
...
... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...
... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند...
...
... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم..
... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...
... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم..
... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم..
... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم..
... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم..
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه بازگشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود تا ای ـ میلهای خود را چک کند. اما پس از خواندن نخستین نامه غش می کند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق می دود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده: همسر عزیزم
موضوع: من رسیدم
تاریخ: جمعه ۳۰مرداد 90می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها این جا کامپیوتر دارند و هر کسی به این جا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم. همه چیز برای ورود تو روبه راهه. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه.
برای مادرت کاری بکن
اگر زنده است دستش را
اگر به آسمان رفته ... قبرش را ….
اگر پیشت نیست ... یادش را ….
اگر قهری...چهره اش را ….ببوس.
زندگی یعنی خندیدنی وصف ناپذیر .. اشک هایی تمام نشدنی .. بغض هایی سخت و
لحظه هایی تنگ و باور نکردنی .
زندگی یعنی گاهی با هم بودن و گاهی تنهایی و بی پناهی .
زندگی یعنی شیطنت هایی کوچک و خنده آور ... یعنی داد .. بیداد .. قهر .. آشتی .. مثل
کودکان امروزی .
زندگی یعنی دیوانگی .. یعنی شوق لمس کردن .. حس کردن .. آموختن تجربه هایی جدید .
زندگی یعنی دویدن روی شن های صحرایی .. یعنی لمس کردن نبض هستی در خویشتن .
زندگی یعنی زیر باران رفتن .. در درون خود تهی بودن و خدای خویشتن را جستجو کردن .
زندگی یعنی سجده کردن در برابر معشوق .. یعنی تسلیم شدن .
زندگی یعنی آموختنی شیرین ..
که با آن باید تجربه کنی و از هیچ اتفاقی نهراسی .. تا بفهمی
زندگی زیباست با تمام اتفاقات تلخ و شیرینش .. پس براحتی زندگی را در خویشتن
بپذیر .
و وقتی اتفاقی برایت رخ داد تنها بخند و بگذر و با خود زمزمه کن
زندگی یعنی عبور کردن ..
یعنی تغییر کردن .. یعنی بزرگ شدن .. یعنی خود بودن .
همین ..
.................................
ادامه مطلب
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

ما هرگز زندگی نمی کنیم ، بلکه به امید زندگی نشسته ایم
برای رسیدن به خوشبختی چشم به راه آینده ایم و در نتیجه
خیلی از افراد روی آینده سرمایه گذاری می کنند .زندگی نمی کنند ، از
زندگی امروز خود لذت نمی برند ، پیوسته منتظرند که در آینده اتفاقی بیفتد
وقتی ازدواج کنند خوشبخت خواهند شد، وقتی شغل بهتری به دست آورند به
خوشبختی خواهند رسید ، وقتی پول خرید خانه را پرداختند ، وقتی بچه هایشان
را راهی دانشگاه کردند ، ووقتی کاری را به اتمام رساندندو پیروز شدند ، آنوقت
است که به خوشبختی خواهند رسید .
این افراد ، بدون استثناء مایوس می شوند .
خوشبختی یک عادت ذهنی است ، یک برداشت ذهنی است .
اگر آن را یاد نگیریم وهمین حالا روی آن تمرکز نکنیم ، هرگز تجربه اش
نخواهیم کرد .
نمی تواند به حل مسئله موکول شود. با حل هر مسئله ، مسئله دیگری بروز
می کند زندگی مجموعه ای از مسئله هاست .
اگر قرار است که خوشبخت شوید ، باید خوشبخت باشید .
دکتر ماکسول مالتز
| Design By : Pars Skin |









