نسیم روح بخش الهی

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،  اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

مثل دلنوشته های خط خطی..

مثل نقاشی های کودکی..

مثل هوای کنار بخاری..

مثل آفتاب در آغوش دیوار..

مثل کتابی روی زانو و دنیایی خیال در پس برگ آرزوها..

مثل آن عطری که نمیخواهی به یاد بیاوری از کجا آشناست؛اما دیوانه وار دوستش داری..

مثل صدایی که آشناست اما فقط گاهی میشنوی..

مثل نبودن کسی که بودنش را...

مثل خودنویس..نه..نه مثل خودنویس..

مثل همه ی آن چه مثل ندارند..

مثل آهنگ های قدیمی که ناگاه پنجره را باز میکنند..

مثل قدم زدن و فکر کردن...

مثل فراموش کردن..

یا شاید بخشیدن...

مثل همه ی حسی که این روزها دارم..

مثل آن دعا..

مثل غم...

مثل باران......

مثل تو..

مثل او....

مثل اویی که..

مثل ضمیر های مبهم روی کاغذ..

و اینبار بعدازظهری باران می آید و هیچ کس نیست؛

که تمام کوچه های این شهر را پابه پای من فتح کند..

پا به پای او فتح کنم..

آهسته به خدا میگویم"بیا پایین برویم قدم بزنیم.."

لبخند میزند..

و من هم......

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:33 توسط من|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» باید استمرار داشته باشم
»
» تغییر
»
» حرف های من
» بعد از سال ها
»
»
»
Design By : Pars Skin