نسیم روح بخش الهی
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...
و من به نگاه آدم هایی که از روربرو می آیند؛هیچ توجه نمیکنم.. خسته از همه ی آنچه شهر را در آن فرو برده اند... هم به من و هم به شهرم بدهکار اند... میدانم فلسفه اش را شاید درنیابید اما من آنها را بدهکار میدانم.. کلاهم را دوست دارم.. آنقدر صمیمی من را در بر میگیرد که گاهی هوس میکنم کمی از درد و دل هایم را برایش بگویم.. صدای موسیقی را در گوشم زیاد تر میکنم.. شکوه شعر اصلا در حسم تفاوتی،چاله ای،قصه ای.. هیچی ایجاد نمیکند.. ذهنم ترجیح میدهد به جای گوش سپردن به آهنگ در هوای آزاد نفس بکشد.. و من نفس(nafs)،نفس(nafas)کشیدن ذهنم را خوب درک میکنم... جاهایی از این خیابان را بیشتر دوست دارم... صدای موسیقی را در گوشم کم_ کم میکنم تا هم مداخله ای در گپ و گفتم با افکارم نباشد و هم مرز میان من و آدم های اطرافم را همچنان حفظ کند... به ذهنم اجازه ی نفس کشیدن میدهم اما از آن نفس کشیدن هایی که چاشنی اش افکارم میشوند.. در حین نفس کشیدن با خود فکر میکنم که چرا این مسیر را تنها پیاده آمدم.. پاسخش را میدانم؛اما دوستش ندارم... من از تمام این خیابان شلوغ با این درخت های درهمش تنها چند متر را واقعا دوست دارم..(به خصوص اگر غروب باشد) و برای همین چند متر این همه راه را می آیم... عجیبه... ذهنم سیر شده از اکسیژن و این عطر شگفت پاییز که به گمانم خدا آن را عجیب (به معنای بسیار زیاد) متفاوت آفریده.... آرام به هوش میشود..ذهنم را میگویم.. و من همچنان به جریان این زندگی فکر میکنم... به این که کاش جاهای دیگر این مسیر هم برایم دوست داشتنی بودند... به این که حالا بیشتر یقین دارم که ما آدم ها حداقل در این شهر بدجور به هم بدهکاریم.. آدم ها اگر آدم بودند؛این قصه پر از ادعا نبود...نبود...

| Design By : Pars Skin |
